تبليغاتX
آشنای غريب
آغوش تو به غير من به روي هيشكي وا نكن
منو از اين دلخوشي ها آرامشم جدا نكن
من براي با تو بودن پره عشقو خواهشم
واسه بودن كنارت تو بگو به هر كجا پر ميكشم
منو تو آغوشت بگير آغوشه تو مقدسه
بوسيدنت براي من تولد يك نفسه
چشماي مهربون تو منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته... تركم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه‌هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون هيچ كسو جاي من نيار
مهره لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 21:11 توسط آشنا |


سایه حق
سلام
عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 18:37 توسط آشنا |


عاشقتم خداااااااا.............................................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 17:27 توسط آشنا |


زن از ديدگاه دكتر شريعتي

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به

داشتن چهارهمسرهستی ...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر

زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج

كنی ...

در محبسی به نام ....... زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را

می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛

عاشق می شود؛

مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند

چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت

زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند

 و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی

برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد

می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن

را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب

مالامال از درد ...

و این، رنج است...

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 17:3 توسط آشنا |


   آغوش تو

 ناز بالش هزار رویای ندیده من...

 و دست هایم پراز وسوسه داشتنت...


من به نگاه بی تکلفت معتادم مرد آرام...


آغاز نگاه تو حادثه از دست رفتن من بود و شروع بودن ات....

 هنوز سرگشتگی...


اما... حوالی چشم تو ……….

ناب ترین ترانه عاشقانه است......

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 19:4 توسط آشنا |


باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا

 شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا

 شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین

 است

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 12:52 توسط آشنا |


به نام اون کسی مینویسم که تو رو بهم داد...

مدتی بود نمی نوشتم... از یادم رفته بود نوشتن... تا تو آمدی و

با آمدنت هر چه بی رنگی بود تبدیل به قشنگترین رنگهای دنیا

 شد... با آمدنت هر چه نبودن را بودن کردی....تو با آمدنت

 زندگی مرا روشن کردی... کاش میدانستی حسم را...

حس بودن... شدن... خواستن...

عزیزترین حادثه ی زندگی...

با تو بودن برایم لذت بخش ترین اتفاق است و نبودنت دردناك

 ترين فاجعه ي عمر...

خنده هاي زيباي تو قشنگترين بهانه براي شاد بودنم است و

 گريه ي تو برايم بدترين حادثه ي عمر...

پس بمان كه بيشتر از هر چيز به تو نياز دارم و با تو بودن برايم

 لذت بخش است...

پس بمان تا باور كنم بودنت را...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 20:40 توسط آشنا |


خدایا...

به من بگو که در این روزهای پی در پی که هر لحظه اش با لحظه دیگر فرقی ندارد به دنبال چه هستم؟                                                   

 چه را می جویم و که را ؟

آیا می توان از او که همانند منش آفریدی و چون من جز اندیشه خود خواهی در سر ندارد طلب یاری کرد؟

به من بگو که در تنگنای کدامین پس کوچه این شهر نوری از تو می توان دید ؟

به من بگو که چگونه می توانم جز خودم هیچ کس نباشم آنگاه که همه چشمها به سویم خیره گشته است ؟

اگر هنوز هم به من می نگری ، اگر هنوز هم دستهایم در لابلای نوازش دستهای بزرگت گم می شوند ، مرا در آغوش بگیر و بگو که تنها نیستم .

مرا در عمق وجودت گم کن تا ایمان بیاورم که ذره ای از آن عظمت و مهربانی راستین که در وجودت هست به من بخشیده ای !

من برای آن لحظه که تو را با همه وجودم حس می کنم جان می دهم و از هرچه غیر توست جدا می شوم !

تو را به حرمت قداست همه اشکهایی که پاک و بیگناه در حضور چشمانت ریخته شد ، به من بگو که هستم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 17:58 توسط آشنا |


 

   من بارانم....

 باران...

مي بازم و مي بارم... بر سنگ بر خاك...

مي بارم... بر خاك تشنه..... 

من بر گل ها نمي بارم...

من بارانم...

 باران...

 من خار را سيراب مي كنم... خار بيابان را.... 

من باراني هستم كه هيچ گلي را نمي شناسم...

من جز خاك جز سنگ سخت هيچ نديده ام...

قطره هاي من از آسمان چشمانم مي بارد...

بر خاك عشقم... بر سنگ قلبت... بر خار مژگانت...

 مي بازم و مي بارم!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 22:27 توسط آشنا |


به نام او كه عشق را زيور پيكر خاكي ام نهاد...

خداي من ... دگر فقط تو را مي خواهم ... دگر باور كردم كه تويي سنگ صبور حرفهايم...

ميترسم... ميترسم ازاينكه بگم دوستش دارم... او نميداند با دل من چه كرده است...  نمي داند دلي را اسير خود كرده است... هنوز در باورم نيست دل به او داده ام و او شده تمام هستي ام به ياد مي آورم روزهاي اول آشنايي را... آمدنش زيبا بود... آنقدر زيبا سخن مي گفت كه به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي...

  آري اولين عشقم...  بار خدايا گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در سخنان او گنجانده بودي و اينگونه مرا اسير او كردي كه  دل كندن از او برايم شد محال و داشتنش بزرگترين آرزويم در زندگي... حال كه عاشقش شدم تو بگو چه كنم كه تنهايم نگذارد... خداي من امروز به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هاي مني... چگونه بگويم بدون او مي ميرم... او رفته ولي در باورم نيست نبودنش... دگر نمي دانم چه كنم با اين دل بي قرار... خود خوب مي دانم او مرا كودكي فرض كرد كه نمي داند عشق چيست و براي  عاشقي حرمتي قائل نمي باشد مرا به بازي گرفت يا شايد ... نميدانم... دگر هيچ نمي دانم...

خدايا تو بگو چه كنم... گاهي با خودم مي گويم فراموشش كن ولي باور كن توان فراموش كردنش هم در من نيست...  اعتراف مي كنم نفسم به بودن او بسته است ولي بعد از رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم... حال تو بگو چه كنم تا دوباره او را ببينم...

بار خدايا... دوست دارم مرا بفهمد... حتي براي يك لحظه...!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 16:47 توسط آشنا |